هیــــــــــــــــــــــس…!
زهر صدایت هیبت سکوت را مسموم میکند

اگر روزی کسی از من بپرسه
که دیگر قصدت از این زندگی چیه؟
بهش میگم که چون می ترسم از مرگ
راهی بغیر از زندگی ندارم...
...................................................................
نگران من نباش...
من کم کم با بندگانت خو می گیرم!
نگران من نباش...
به زودی گرگ خواهم شد!
نگران من نباش
پاکی ها را میان زباله ها به جای خواهم گذاشت
نگران من نباش
شاید دیگر گوسفند نمانم
نگران من نباش
تا وقتی دروغ می آموزم زندگی می کنم
نگران من نباش
نگران من نباش...
اما...
نگران کودکانی باش که مثل من نشوند!نگران
گوشهایشان باش...و چشمهایشان...
خدایا ؟!می شنوی؟!
کرد .ولی از انجا که افتخارکار را فقط برای خود میخواست تصمیم گرفت تنها از کوه بالا برود. شب بلندی های کوه را تماماً در بر گرفت و
مرد هیچ چیز را نمیدید همه چیز سیاه بود و ابر روی ماه و ستاره ها را پوشانده بود همانطور که از کوه بالا میرفت چند قدم مانده به قله
پایش لیز خوردو در حالتی که سرعت سقوط میکرد از کوه پرت شد در حال سقوط فقط لکه های سیاهی را در مقابل چشمانش میدیدو
احساس وحشتناگ مکیده شدن بوسیله قوه جاذبه او را در خود میگرفت و همچنان سقوط میکرد ودر آن لحظات ترس عظیم همه
رویدادهای خوب و بد زندگی اش به یادش آمد .اکنون فکر می کرد مرگ چقدر به او نزدیک است .
ناگهان احساس کرد که طناب به دور کمرش محکم شد بدنش در میان زمین و آسمان معلق بود و فقط طناب او را محکم نگه داشته بود
و در این لحظه سکون برایش چاره ای نماند جز آن که فریاد بکشد :"خدایا کمکم کن "
ناگهان صدایی پر طنین که از آسمان شنیده میشد جواب داد:" از من چه می خواهی "
-ای خدا نجاتم بده
-واقعاً باور داری که من می توانم نجاتت بدهم .
-البته که باور دارم
-اگر باور داری طنابی راکه به کمرت بسته است را پاره کن !
یک لحظه سکوت و مرد تصمیم گرفت با تمام نیرو به طناب بچسبد .
گروه نجات می گویند که روز بعد یک کوهنورد یخ زده را مرده پیدا کردند بدنش از یک طناب آویزان بود و با دستهایش محکم طناب را گرفته
بود "او فقط یک متر با زمین فاصله داشت !"
و شما چقدر به طنابتان وابسته اید ؟آیا حاضرید آن را رها کنید ؟ در مورد خداوند هرگز یک چیز را فراموش نکنید هرگز نباید بگوئید او شما را فراموش کرده یا تنها گذاشته است
هرگز فکر نکنید که او مراقب شما نیست ،به یا د داشته باشید که او همواره شما را با دست راست خود نگه داشته است .
کویر ذهنم داغ داغ است و خلوت خلوت. عاری از هرگونه مسافر و رهگذر.
سرک می کشی اول.
سرت را پایین می اندازی و وارد می شوی بعد.
گیاهان کویری ذهنم همگی از جنس خارند. قسمت می دهم تا بروی ... تا بیش از این پایت زخمگین نشود.
.
.
.
ردپایت می ماند بر شن زارها و ماسه زارهای ذهن کویری ام اما ...
خدا را شكر كه تمام شب صداي خرخر همسرم را مي شنوم
اين يعني او زنده و سالم كنهر من خوابيده است!
خدا را شكر كه ئختر نوجوانم هميشه از شستن ظرفها شاكي است
اين يعني او در خانه است و در خيابانها پرسه نمي زند!
خدا را شكر كه ماليات ميدهم
اين يعني شغل و در آمدي دارم و بيكار نيستم!
خدا را شكر كه بايد ريخت و پاشهاي بعد از مهماني را جمع كنم.
اين يعني در ميان دوستان و خانواده ام بوده ام!
خدا رو شكر كه لباسهايم كمي برايم تنگ شده اند.
اين يعني غذاي كافي براي خوردن دارم!
خدا را شكر كه در پايان روز تز خستگي از پا مي افتم.
اين يعني توان كار كردن دارم!
خدا را شكر كه بايد زمين را بشويم و پنجره ها را تميز كنم.
اين يعني من خوانه اي دارم!
خدا را شكر كه در جاي دور جاي پارك كردن شيدا كردم.
اين يعني هم توان راه رفتن دارم هم اتومبيلي براي سوار شدن!
خدا را شكر كه سر و صداي همسايه ها را مي شنوم.
اين يعني من توانايي شنيدن دارم!
خدا را شكر كه اين همه شستني و اتوكردني دارم.
اين يعني من لباس براي پوشيدن دارم!
خدا را شكر كه هر صبح بايد با صداي زنگ ساعت بيدار شوم.
اين يعني من هنوز زنده ام!
خدا را شكر كه گاهي احساس بي پولي ميكنم.
اين يعني من اغلب پول دارم!
خدا را شكر كه گاهي اوقات بيمار ميشوم.
ابن يعني من اغلب اوقات سالم هستم!
خدا را شكر كه خريد هداياي سال نو جيبم را خالي ميكند.
اين يعني عزيزاني دارم كه ميتوانم برايشان هديه بخرم!
و خدا را شكر براي همه چيز...
استادي در شروع كلاس درس ليواني پر از آب را به دست گرفت آن را بالا برد تا همه ببينند بعد از شاگردان پرسيد:
به نظر شما وزن اين ليوان چقدر است؟
شاگردان جواب دادند : 50 گرم ، 100 گرم ، 150 گرم ......
استاد گفت من هم بدون وزن كردن نمي دانم دقيقا وزنش چقدر است. اما سوال من اين است:
اگر من اين ليوان آب را چند دقيقه همينطور نگه دارم چه اتفاقي مي افتد؟
شاگردان گقتند هيچ اتفاقی نمي افتد.
استاد پرسيد:

